آسمان ابری
 
خدا حافظ! فقط همین!
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

سلام به همگی شما دوستای گلم که طی این مدت پیشم بودید و به درد دلام گوش می کردید. من مثل اونایی که می خوان خداحافظی کنند و کلی برنامه و مقدمه چینی می کنند نیستم فقط اومدم بگم خداحافظ.

من می خوام این وبو تعطیلش کنم چون می خوام غمامو واسه خودم نگهش دارم و...

دیگه نمی خوام توی این وبلاگ بنویسم.

می خوام برم خودمو پیدا کنم می خوام برم ...

از همگی شما به خصوص سحاب عزیز, شبنم عزیز, رهای گلم سیمای نازم  عارفه ی عزیزم و خیلی دیگه از شما که واقعاً تنهام نذاشتین تشکر می کنم

هیچی نمیگم فقط همتونو به خدا می سپارم.

راستی راستی الآن که دارم می نویسم پدر بزرگ و مادر بزرگم پیشم نشستند.

خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشید.

دختری که عاشق پائیز بوده و هست.

خدا حافظ

دیگه نمی تونم
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

دل شکستهخسته ام, از این لحظه ها.

 از خودم, از آدمای اطرافم. از دوستی های ظاهری, از ابراز علاقه های دروغین.

از ابراز هم دردی های پوچ,

از بی هوده بودن خسته شدم.

از تکرار واژه ها خسته شدم .

از محبت های ترحم آمیز خسته شدم . از این شیوه ی زندگی خسته شدم. دیگه نایی برای ادامه ی راه ندارم دیگه پاهام قدرت خودشو از دست داده.

دیگه نمی تونم, همش دروغ, همش ترحم, همش دو رویی, آخه خداااااااااااااا!

چرا راحتم نمی کنی؟ چرا منو نمی بری پیش خودت.گریهگریهگریهگریهگریه

خدایا اشکامو ببین؟ ببین چطور داره ذره ذره ی وجودمو از بین می بره؟گریهگریه خدایا! به خودت قسم از بس این بغضو شکستم یا  خفه کردم دیگه اشکی برام نمونده.

خدایا نمی خوام نا شکری کنم ولی به خودت قسم دیگه جا ندارم! دیگه برای بازی چه شدن جا ندارم, دیگه برای شنیدن دروغ های اطرافیانم جا ندارم, دیگه برای حسرت خوردن جا ندارم.دل شکستهدل شکسته

خدایا من تموم شدم, ظرفیتم تموم شد.

بازم بغضم شکست, مثل همیشه, مثل هر روز, مثل تمام زندگیم,گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

خدایا این مسافر غریبو با خودت ببر.

امروز از همیشه خسته ترم. خسته تر از همه ی خستگی ها!

چقدر لحظه ها رو بشمارم تا منو ببری هان؟ خدایااا! یه سؤال؟

چرا همه وقتی می فهمند من نابینا هستم یه جور دیگه بهم نگاه می کنند؟ از این نگاه ها خسته شدم خدای خوبم!

خدایا! دلم داره می ترکه!گریهگریهگریه چرا امروز این طوری شدم من؟

خدایا دیگه بریدم! به خودت قسم بریدم! این اشکا رو هم هدیه می کنم به خودت!

خدایا! یه خواهشی ازت دارم این خواهشو همیشه ازت می کنم تو رو به خودت قسم احساساتمو ازم بگیر! نمی خوام آدم احساساتی باشم می خوام سنگ بشم سنگ!

اون قدر سنگ بشم که دیگه هیچی هیچ حرفی هیچ اثری بر من نداشته باشه می خوام منو به یه ربات تبدیل کنی یه ربات که فقط زندگی کردنو بلده,  یه ربات که غم و شادی دیگران براش مهم نیست.

یه ربات که دیگه با گریه ی دیگران گریه نکنه,  از غم خودش زجر نکشه, یه ربات که از نا مردی ها نرنجه, یه ربات که احساساتشو له کنه و به هیچ کسی وابسته نشه, اونم به کسایی که هیچ حسی بهش ندارند, یه ربات که بتونه بی تفاوت از کنار همه چیز بگذره, یه ربات که ندونه دوست داشتن یعنی چی، دل تنگی یعنی چی,  یه ربات که از دروغ ها ........

چرا اینو بهت میگم؟ چون دیگه برای غصه خوردن جا ندارم. خدایا از خودم بدم میاد از احساساتم متنفرم تو رو به بزرگیت قسم نجاتم بده خواهش می کنم.

امروز داغونم خیلی!!!!!! بیشتر از همیشه!!!! بیشتر از هر زمان بهت احتیاج دارم!!!!!گریهگریهگریه

اینم از تولد من
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

سلام بچه ها!

خوبین؟ چه خبرا؟ از این که میاین واقعاً ممنون.

بچه ها امشب می خوام خاطره ی تولدمو براتون بگم چطوره؟

خسته شدین نه؟ نه این خاطره ...ساکت

اصلاً من هیچی نمیگم تا خودتون قضاوت کنید باشه؟

خوب بریم سراغ خاطره!

من معمولاً یه آدمی احساساتی هستم و متأسفانه از اون آدمایی هستم که دوست دارم روز تولدمو حتماً بهم تبریک بگند.خجالتب

یادمه وقتی بچه بودم از بس روز تولدمو یاد آوری می کردم  بابام میگفت بسه دیگه! اصلاً روز تولد تو رو باید در تاریخ بنویسیم روز جهانی...... (اسممو میگفت)

خلاصه اینه که من روز تولدم خیلی برام مهم بود ولی الآن زیاد مهم نیست. (خوب حالا بگذریم.

پارسال خداییش تولد خوبی داشتم چند تا از بچه ها از جمله الهه اومدند خونمون خیلی خوش گذشت.

اما بشنوید از امسال:

من یه دوست دارم که اسفند تولدشه. منم که گفتم متولد بهارم (فروردین)

خلاصه من مث پارسال منتظر بودم که امسالم واسه من تولد بگیرند (البته فکر نکنید من پر توقع هستما؟ ولی خوب)مشغول تلفن

دقیقاً یک روز مونده به تولدم یکی از دوستام زنگ زد بهم و گفت بیا که فردا برای الناز تولد گرفتیم.تعجب

یه لحظه جا خوردم گفتم الناز که یک ماه پیش تولدش بود الآن براش جشن گرفتید گفت خودش این جوری می خواست.

همه ی بچه ها کادو خریدند خوب منم مجبور شدم بخرم دیگه.

وقتی روز تولد خودم می خواستم برم یه تولد دیگه که باید ماه پیش می رفتم اونم کادو به دست یه حس عجیبی داشتم.

ولی به هر حال رفتیم.

جالب اینجاست که برخوردشونو هنگام ورود من بشنوید.

الناز منو روی یک مبل در حال پذیرایی نشاند و بعد از چند دقیقه همراه بچه ها وارد اتاق خودش شد و در رو بست و جشنشون آغاز شد.ساکت

من اومدم برم پیششون که مهناز خواهر الناز گفت تو اینجا بشین چون اونا مشغول زدن و رقصیدن هستند ممکنه به تو برخورد کنند و تو اذیت شی.

گفتم مگه من واسه تولد نیومدم من که نیومدم اینجا توی هال.

گفت مشکلی نیست الآن تموم میشه میان پیشت.

1 ساعت به همین منوال گذشت تا بچه ها کم کم از اتاق بیرون اومدند.

دریغ از این که یکی از اونا تولد منو بهم تبریک بگه.

بین این همه تنها الهه بود که به محض وارد شدن منو بغل کرد و تولدمو تبریک گفت.

خوب اینم از تولد من!

فکرشو بکنید شما میرید تولد ولی تو جشن حضور ندارید.

چطور بود؟منتظر

آخه چرا؟
نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

سلام.

نمی خواستم امشب بنویسم ولی دلم خیلی گرفته باید حتماً بنویسم تا کمی راحت بشم.

امروز رفتیم پیش مامان بزرگم طبق معمول خاله م دور زخم اون بود.

همین طور که دور هم نشسته بودیم پدر بزرگم از جاش بلند شد که بره و یک لیوان آب بخوره.

همین که اومد از تخت بیاد پایین نتونست خودشو کنترل کنه و با صورت خورد زمین (مامانم گفت)گریه

همه دورش جمع شدند و بلندش کردند.

به خدا الآن که دارم می نویسم ....گریهگریهگریه

پدر بزرگم که یه روز برای خودش کسی بوده و به تنهایی بار مسئولیت همه ی فرزندانش رو به دوش کشیده حالا برای از تخت پائین اومدن باید این بلا سرش بیاد.گریه

خدایا آخه چرا؟؟؟؟؟؟گریه

دیشب رفتم عروسی داداش الهه.

اونجا همه ی دوستام جمع بودند. منم با خوشحالی رفتم طرفشون.

یکی از آنها گفت: دیر اومدی الآن جایی برات نداریم که بشینی!

گفتم یعنی یک صندلی خالی هم کنارتون نیست؟

-نه!

منم اومدم برم یه جای دیگه که یکی دیگه از دوستام اومد.

همین که اون رسید همه به احترامش بلند شدند یکی گفت: چه خوب شد اومدی دلمون برات تنگ شده بود بیا روی این صندلی پیش خودم بشین,

اون یکی میگفت نه پیش من جا هست بیا پیش من و..............

منم اونجا واساده بودم دریغ از این که یکی به من تعارف کنه!دل شکسته

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

پدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

حال عجیبی دارم. نمی دونم باید گریه کنم یا بخندم.

امروز عصر مامانم قضیه رو به بابام گفت.

منم تو اتاقم بودم و گوش می کردم. بابام به محض شنیدن خیلی عصبانی شد.

با حالتی عصبی گفت: این دختر با این کارش به اندازه ی 5 6 روز کار کردن به من ضرر زد آخه چرا حرف منو گوش نکرد چرا ؟؟

خیلی ترسیده بودم صدای پدرم خشمگین بود هر آن منتظر بودم با عصبانیت وارد اتاق من شود و یک کتک مفصلی ازش بخورم ولی هیچ خبری نشد.

پدرم ازم رنجید ولی به روی من نیاورد.

آه کشید و معصومانه یک گوشه نشست و دیگه صداشم در نیومد.ناراحت

دلم شکست.دل شکسته از خودم بدم اومد.

چرا من پدرمو از خودم رنجوندم چرا بهش ضرر مالی زدم چرا؟؟؟

با این چرا ها اشک از چشمام جاری شد آن قدر گریه کردم (در خلوت) که آرام بشم ولی فایده نداشت.ناراحت

باید از پدرم عذر خواهی می کردم ولی چطوری؟

من نه روی رفتن پیش او را داشتم و نه جرأت این کار.خجالت

یک حس دو گانگی پیدا کردم یا باید می رفتم و خودمو از این عذاب وجدان راحت می کردم و یا باید می ماندم و حسرت خوردن اونو تحمل می کردم.

بالاخره بعد از این کشمکش بلند شدم و با خجالت به طرف او رفتم.

صداش کردم:

بابا؟

-بله؟

رفتم طرفش, دستمو دور گردنش حلقه کردم. اونو بوسیدم و عذر خواهی کردم.خجالت

-بابا تو رو خدا منو ببخش اشتباه از من بود.

-همین که فهمیدی اشتباه کردی برای من کافی ست

-یعنی منو می بخشی؟

-آره!

نمی دونستم باید چی بگم از خوشحالی بازم بوسیدمش.

بابا! این حرفیه که نمی تونم بهت بگم ولی اینجا می گم:

تمام زندگی من تویی! عشقم, روحم, هر چی که دارم از تو و مامان دارم.

خیلی خیلی دوستت دارم بابا خیلی!ماچ

انتخاب واحد من
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

دوباره فصل شروع تحصیل نزدیک می شه.

این روزا اکثر دانشجویان مشغول ثبت نام و انتخاب واحد هستند.

بچه های گل هم که دارند آماده میشند برای مدرسه و یک سال تحصیلی جدید.

آخی! کلاس اولی ها چقدر خوشحالند! کیف و کتاب و دفتراشونو مرتب می کنند و به همه نشون میدند و منتظرند زود اول مهر بیاد.

برای همه ی اونا آرزوی موفقیت دارم.

خوب نوبت انتخاب واحد منم رسید اما.....

من امسال تصمیم گرفته بودم که ترم تابستانه بگیرم که مثلاً زود تمام کنم ولی از قضا چون امتحانات هم زمان با ماه رمضان بود من نمی تونستم درس بخونم و همین چند روز اول حالم بد شد و مجبور شدم درسامو حذفش کنم.

(نمی دونم شما تا چه حد در جریانید, بهزیستی پرداخت  شهریه ی معلولین رو تقبل کرده و به خاطر همین ما از این لحاظ راحتیم)

فک کنم این تنها کار مثبت بهزیستی هستش.

خلاصه من به امید این که شهریه  ی ترم تابستانه هم به عهده ی بهزیستی هست با خیال راحت درسامو حذف کردم.

هر چه پدرم گفت اگه حذف کنی شهریه به عهده ی خودمون هستش و من هم پول ندارم پول درسای حذف شده رو بدم من قبول نکردم و گفتم تو مطمئن باش بهزیستی پرداخت می کنه.

امروز که الهه (تنها دوست و همدم واقعیم) خواست برام انتخاب واحد کنه گفت تا شهریه پرداخت نشه سایت برای من باز نمیشه.

منم رفتم بهزیستی و جریانو تعریف کردم.

ولی رئیس بهزیستی با تحکم گفت خانم! مگه ما پول اضافه داریم و مگه ما مسخره ی دست شما شدیم که شما حذف کنی ما پرداخت کنیم برو خوش آمدی!

منم دست از پا دراز تر برگشتم.

حالا انگار قراره بودجه از جیب ایشون خرج شه.

به هر حال پرداخت شهریه به عهده ی خودمان هست و حالا من موندم چی کار کنم اگه بابام بفهمه خیلی عصبانی میشه.

البته من دانشجوی پیام نور هستم و شهریه هم 50 هزار تومان شده ولی خوب پدرم گفت اگه حذف کردی من به هیچ وجه پرداخت نمی کنم.

حالا من چی کار کنم؟

می ترسم بهش بگم. (الهه هم مرتب اس ام اس میده و میگه زود شهریه پرداخت کن که مهلت انتخاب واحد داره تموم میشه)

خدایا! چه کار کنم حالا؟

بابام اگه عصبانی بشه دیگه هیچی جلودارش نیست!استرس

 

اگه دوست دارید بیشتر با من آشنا شید حتماً بخونید
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

سلام به همگی دوستان گلم که منو از تنهایی در آوردند.لبخند

من واقعاً نمی دونم چه طور از زحمات شما تشکر کنم که با من هستید و تنهام نمی ذارین.هورا

از وقتی این وبو ساختم خیلی آروم تر شدم از این که عده ای حاضرند حرفای دل منو بخونند و راهنماییم کنند خوشحالم.

خوشحالم که دوستانی دارم که بدون ترحم با من برخورد می کنند و منو می فهمند.

تا حالا چند نفری از شما خواستید که من یکم بیشتر از خودم براتون بگم.

چشم!

اولین چیزی که می خوام امروز بهتون بگم  اینه که اسم من باران نیست.

تعجبمن به این دلیل اسم باران رو انتخاب کردم چون خیلی بارانو دوست دارم.

و حالا برای این که شما بفهمید من باران نیستم یه اسم دیگه واسه خودم انتخاب کردم که شما رو به شک نیندازه.لبخند

من 22 سالمه!

دانشجو هستم و همانطور که گفتم نابینا!

میگند تو که نابینایی چطوری با کامپیوتر کار می کنی؟

خیلی ساده.

فقط کافیه نرم افزار jaws رو روی کامپیوتر نصب کنی!

با این نرم افزار کامپیوتر گویا میشه و دیگه تمامی نوشته های روی مانیتور و تمامی کلید های کامپیوتر رو میشه با این نرمافزار خواند.

در واقع این نرم افزار حکم یک منشی کامل رو برای نابینایان ایفا می کنه که یک کاربر نابینا رو کاملاً مستقل می کنه به طوری که میشه تمامی صفحات اینترنت تمامی نوشته ها حتی بعضی عکس ها رو خواند.

خوب اینم از کامپیوتر.

دیگه چی بگم؟.متفکر

آهان! من قصد دارم این وبلاگو جزء دفتر خاطراتم کنم و دوست دارم خیلی معمولی خاطراتمو شادی ها و غمهامو اینجا بنویسم تا شما رو هم در شادی هام شریک کنم ولی غمامو به شما نمیدم.

چون این وبلاگ یک دفتر خاطرات هستش به خاطر همین تند تند آپ میشه پس ازتون خواهش می کنم زود به زود به من سر بزنید باشه؟

اوووووووووووووووووووووووووو!!!! یه عالمه حرف دارم که اینجا بنویسم!

به تدریج همشو مینویسم.

بچه ها تو رو خدا اینجا تنهام نذارین به اندازه ی کافی تنها هستم...ناراحت

باشه؟

راستی تا یادم نرفته بگم من عاشق پائیزم! خیلی پائیزو دوست دارم خیلی ولی خودم متولد بهارم.

خوب زیادی حرف زدم منتظرتون هستم.

اگه بازم سؤالی داشتید در خدمتم حتماً بپرسید خوشحال میشم جواب بدم و بتونم راهنمایی کنم.

فعلاًبای بای

روزگار غریب
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

سلام به همگی شما دوستان عزیزم.

امروز صبح مامانم صدام کردخواب و گفت پاشو یه سر دیگه بریم خونه پدر بزرگ.

وقتی رسیدیم مامان بزرگم داشت حیاط رو آب پاشی می کرد تا ما رو دید یواش یواش به طرف ما اومد و منو بغل کرد و بوسید و عید رو تبریک گفت.

منم خواستم ببوسمش ولی خوب خجالت کشیدم.

پدر بزرگم هم بی حال و مریض رو تختش افتاده بودناراحت صداشو که شنیدم و فهمیدم کجاست تند به طرفش رفتم و عیدو بهش تبریک گفتم.

خوشبختانه امروز حالشون بهتر بود.مژه

تا الآن پیششون بودیم .

پدر بزرگم خیلی از دست پسراش ناراحته اونا اصلاً بهش سر نمی زنند.

اون همش آه می کشید و گاه گاهی احساس می کردم اشکش داره از چشماش سرازیر میشه.ناراحت

اینا رو که میشنوم دلم می گیره.

خداااااااا؟ چرا آدما این طوریند؟

دلم از دست روزگار خیلی می سوزه.

یعنی این قدر ارزش پدر و مادر پدر و مادری که تمام عمر و زندگیشونو فدای فرزندانشون می کنند کمه که حاضر نیستند یک لحظه وقتشونو در اختیار اونا بذارند؟

این هم با وضعیت این دو تا؟

یعنی کار و مشغله و گرفتاری اینقدر زیاده که اونو به دیداری از بزرگ ترها ترجیح می دند؟

خدایا! خیلی دلم گرفته.

اگه یه وقت زمانی خاری به پای فرزندی فرو بره این پدر و مادر هستند که بیشتر از خود فرزند زجر می کشند اون وقت ما فرزندان..................خجالتخجالتافسوس

 

خدا حافظ! ماه خدا
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا
بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها
بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی
بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم
و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.
و سلام بر عید این جشن شکرانه طاعت.

ممنون از سحاب عزیز به خاطر این کامنت زیبا!

عید سعید فطر رو به  همه ی شما دوستای گلم تبریک میگم.

امید است طاعات و عبادات همگی شما مورد قبول درگاه حق واقع گردد.

ولی رمضان چه زود تمام شدا؟

دلم گرفت! دلم برای ماه رمضان تنگ میشه. دلم برای اون دعای زیبای سحر, لحظه ی عرفانی افطار, دعای ال غوث الغوث تنگ میشه.

خدایا! منو ببخش که قدر این ماه عزیز رو ندونستم و آسان از دستش دادم.

خدایا منو ببخش که از لحظه لحظه ی این ماه استفاده نکردم و آسان ازش گذشتم.

خدایا! می ترسم اون عهدی رو که با تو بستمو مثل همیشه زیر پا بذارم و دوباره پیمان شکنی کنم خدایا کمکم کن.

نذار دوباره آرزو ها و خواسته های دنیوی منو از تو دور کنه خدا خدایا!!!!!!!

چه عجب! پرشین بلاگ درست شد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ توسط دختری از جنس پائیز | چند قطره باران؟ ()

سلام. وای از دست این پرشین بلاگ که یه دو سه روزی اعصابمو ریخت به هم نمی ذاشت آپ کنم.عصبانی حسابی حالمو گرفت کلی کار داشتم همه ی برنامه هامو ریخت به هم.

مثلاً می خواستم شنبه ی آخر رمضان آپ کنم نشد.

اصلاً جمعه شب کلی دلم گرفته بود می خواستم درد دل کنم باهاتون ولی...گریه

خوب بگذریم.

دیشب  برای افطاری خونه ی پدر بزرگم دعوت بودیم.

همین که وارد خونشون شدیم باز خالم داشت زخم پای مادر بزرگمو شست شو می داد.ناراحت مادر بزرگم هم آرام و ساکت نشسته بود و دردشو فریاد نمی زد.

دلم گرفت. دلم برای مادر بزرگم می سوزه. اون سرطان پوست داره و روز به روز لاغر تر و ضعیف تر میشه.

با یک زخم کوچولو بر روی کف پاش شروع شد و حالا این زخم کوچولو تا زانو هاش کشیده شده و داره اونو زجر می ده.ناراحت

اون از وضعیت خودش خبر نداره نمی دونه که سرطان داره, ولی همه مخصوصاً بچه هاش ذره ذره آب شدنشو می بینند.

دلم برای پدر بزرگم می سوزه که قند خون و فشار خون و چربی خون داره اذیتش می کنه.

آرزوشه یک بار بتونه مثل ما غذای چرب، شیرینی جات و... بخوره ولی نمی تونه!گریه

تنها کسی که از این دو نفر با جون و دل پرستاری می کنه خاله ام هستش که ازدواج نکرده و مثل مادری مهربان از این دو مریض مواظبت می کنه.

یک بار پای مادرشو شست شو میده یک بار دارو های پدرشو بهش می ده...

خالم خیلی غصه می خوره. تنها دل خوشی  اون توی زندگی پدر و مادرش هستند.ناراحت

اگه خدایی نکرده اونا رو از دست بده می میره!

خدای خوبم! تو خودت از وضعیت او خبر داری, از بی احترامی و بی حرمتی برادراش خبر داری!

کمکش کن! پدر بزرگ و مادر بزرگمو نجات بده خدای خوبم.

نذار این دختر آواره و بی چاره بشه!

خدا خودت کمکش کن بتونه خوب خوب از این دو مریض مواظبت کنه.......

خدایا! چشم امیدش فقط به توست, کمکش کن!گریه

درباره وبلاگ

خسته ام! تنها و خموش. دیگر مجالی برای ادامه ی راه ندارم. دلم برای همه چیز تنگ شده است! دلم برای خودم هم تنگ شده است! تنها تو, تنها تویی که می توانی کمکم کنی!. به کلبه ی تنهایی من خوش آمدی. من اومدم اینجا که فقط بنویسم, از خودم, از غمهام, از تنهایی هام، از چیز هایی که حسرت داشتنشان به دلم ماند. از دل تنگی هام, و خیلی چیز های دیگه. اومدم اینجا که درد و دل کنم. من نابینا هستم. کسی که هیچ کس باورش ندارد. توانایی های او را می بینند و دم نمی زنند. من اینجا تنهام, تنهای تنها! اومدم اینجا حرف بزنم شاید یکم از کوله بار تنهایی هام کم شد.
آخرين مطالب
خدا حافظ! فقط همین!
دیگه نمی تونم
اینم از تولد من
آخه چرا؟
پدر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انتخاب واحد من
اگه دوست دارید بیشتر با من آشنا شید حتماً بخونید
روزگار غریب
خدا حافظ! ماه خدا
چه عجب! پرشین بلاگ درست شد
آرشيو
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
موضوعات
 
نويسنده
دختری از جنس پائیز
صفحات جانبي
دوستان
حس پنهان
سینما در 30نما
فریاد در تنهایی
همه لحظه های من
تپش سایه دوست
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
آتش
درنا
دیروز. فقط لبخند ها!
اینجا ایستگاه محبت است! توقف!
آسمان من
هادی دشتی
ازاد
عشق پاییزی من
تا شقایق هست زندگی باید کرد
r &b
افق (رامین صابری)
و ناگهان چقدر زود دیر می شود
فرار مغز ها یا قلب ها؟
گلایه و خاطرات
عشق بارونی (ساحل)
آسمان ابری
کوچه مهتاب
just my love
پرواز ملکوت

Blog Skin

كد آهنگ